تبليغاتX
روزاي بـــــ♥ــــــارونے
روزاي بـــــ♥ــــــارونے
« آنكه دستش را اينقدرمحكم گرفته اى ديروز عاشق من بود دستانت راخسته نكن محكم يا آرام فردا تو تنهايی »
 دارم برای تو مینویسم ، عین یه دیوونه....مثل همیشه 

دلم تنگته، دلم شده عین دل یه دیوونه برات. فکرت داره دیوونم میکنه! داری منو؟؟

داره جدی جدی دیوونم میکنه...

دلم میخواد راه برم...

دلم میخواد روی همون خیابونی که یه روزی کناره هم راه میرفتیم راه برم...یادته؟؟

 واستاده بودم اول خیابون تو بدو بود اومدی طرفم؟ با یه کوله پشتی مشکی رو دوشت...

حالا جلوم واستاده باورم نمیشد! این همونی بود که اون همه منتظرش بودم؟؟ همونی که شبا تا

صبح تو رویاهام باش زندگی میکردم...

یادته؟ برف میبارید...

دونه های برف نشستن رو موهاش، دلم میخواد دستامو ببرم رو سرشو دونه های برفو از رو

موهاش بتکونم...ولی روم نمیشه...خجالت میکشم...

خدایا...حرا نگاهامو ازش میدزدم؟ حرا قده یهخ پنج ثانیه نمیتونم خیره شم به چشاش؟؟ چرا

نمیتونم یه دل سیر نگاش کنم؟ اصلا چرا انقده دوسش دارم؟؟ اصلا مپه دل عاشقم سیر میشه؟

ها؟

دستشو دراز میکنه طرفم(میخواد دست بدیم) به دستش خیره میشم شبیه آدمای متعجب! میدونه

مرددم. میگه دست ندی فردا نمیاما... میگم نیا(ولی الکی می گم!!)

بیچاره دستشو گذاشته تو جیبش.(میدونم میاد، مطمئنم که میاد...ولی تو دلم میگم نکنه نیاد...)

دستمو دراز میکنم طرفش دستمو زودی میگیره دستش...چقدر دستاش سرده چقدر دلم میخواد

دستاشو ول نکنم...آخه سردشه...آخه گناه داره...آخه به خاطر من سردشه...ولی...خجالت میکشم،

روم نمیشه! سری دستمو از دستاش میارم بیرون، دست دادیم برای خداحافظی...چقدر سرده...

صورتش سرخ شده...میگم دیگه برو...خرسی که برام خریده بغلمه، یه خرس قرمز نرم...

همه چی چقدر زود گذشت، دلم میخواد بازم برگردم به همون ثانیه ها...فکر کنم اینار روم بشه

برفارو از رو موهاش بتکونم...فکر کنم اینبار انقده دستشو تو دستام بگیرم که یا دستای اون

مثل دستای من گرم شه یا دستای من مث دستای اون سرد... ... ....

نگا میکنم...میبینم دیگه رفته... ..

وسط یه پارک راه میریم، با یه کم فاصله از هم! از کنره یه حوض کوچیک رد میشیم کـَـفـِـش

یه ذره آب داره، میگه بپرم توش؟ میگم آره...میتونی؟!! میگه پریدنشو میتونم! ولی بلد نیستم

توش شنا کنم... !! بعد هر دو میزنیم زیر خنده... انقده سردشه که صدهی خوردن دندوناش به همو

میشنوم، داره میلرزه...شدیدم میلرزه...دلم بازم براش میسوزه آخه سردشه حیوونی... .. میگم

دیگه برو، این برف لعنتی داره بازم میباره، بازم رو موهاش برف نشسته! بازم دلم میخواد...

ولی خجالت میکشم!! میگه دست بده، میگم نه زشته ببین چند نفر جلومون دارن راه میرن.

میگه ببین روشون اون طرفه، بدو...

دستاشو میگیرم... یخ بسته انگار دستاش، دستاشو میگیرمو سری ول میکنم، جای سردیش

هنوز رو دستم مونده... ولی چقدر دلم براش میسوزه که تو این سرما به خاطر من اینهمه

راه اومده و من انقده به درد نخوره که حتی نمیتونم دستشو بگیرم تو دستام...


اینکه اینهمه مهربون باشیو بعد یه دفه بری انصاف نیست...اینکه هیچکی نتونه جاتو تو قلبم

بگیره انصاف نیست...اینکه خودتو ازم بگیری ولی خاطره هاتو جا بزاری انصاف نیست،

اینکه شبا تا صبح از شدت ئلتنگی خواب به چشام نیاد انصاف نیست...

به خدا انصاف نیست.نمیتونم...بدون تو نمیتونم حتی روزارو شب کنم...حتی شبارو روز

کنم...چون بیتو همچی سیاهه...روز نمیاد که شبش کنم...همش شبه...تو این سیاهیا، تو این

شب گم شدم،

دلم شبیه همون بچه دوساله ای که دوتامون عاشقش بودیم داره بهونه میگیره...مثل همون بچه

دوساله ای که وقتی مامانش میره بیرون بهونشو میگیره، داد میزنه، گریه میکنه...هی میره

طرف در...دلم عین همون بهونتو میگیره...مامانه برگشته...بچه بغل مامانش آروم گرفته...

دل کوچیک من،دل بهونه گیر من...دل من چجوری بدون توئی که رفتیو دیگه هیچوقت

برنمیگردی آروم بگیره؟؟ هوم؟ فکر کنم انقدر گریه کنه که اشکاش خوابش کنن...

برو عزیزم...میدونم بخاطره خودم رفتی میدونم رفتی که خوشبخت تر باشم!!! ولی بدون

اینکه بدونع شنیدن صدات دارم زندگی می کنم آخره بدبختیه برام.برو...برو بدون اگه بهم

بگن از ذهنم همه چیو پاک میکنن جز یه چیز...اگه ازم بپرسن اون یه چیز چیه...بدونه

شک بشون میگم بزارن دست نخورده تو دهنم باقی بمونی...خاطره ی قشنگم...حتی بی قراریام

براتم برام قشنگه...



  +پ.ن: دارم به داشتن يه زخم تو سينه عادت ميكنم....

                 دارم شبامو با تنه يه مرده قسمت ميكنم.....

جمعه 7 بهمن1390 | 12:14 | من . . . |
اين شعرو تا آخرش بخون..وقت ندارم حالمو برات بگم...بايد زود برم...


"بی قراری های دائم

خنده های خسته و سرد

همشون نشونه بودن

اتفاق این بار خبر کرد

 

باچشمای خودم  داشتم

می دیدم می ری ازدستم

من اینقدر بی تو جون دادم

که از جون کندنم خسته م

 

کجای راهو بد رفتم

که راهتو جداکردی

چکارکردم که دنیامو

به حسرت مبتلا کردی

 

دیگه دلواپسی هامو

دلم طاقت نمیاره

جای خالیت رو هر لحظه م

داره تاثیر میذاره

 

زمان میگذره اما عشق

نمی خواد بگذره ازمن

به این روزا رو شب کردن

نمی گن زندگی کردن

 

نمی پرسه چه حالیم

کسی که چهره مو دیده

همه تو گوش هم میگن

تقاص چی رو پس میده

 

کجای راهو بد رفتم

که راهتو جداکردی

چکارکردم که دنیامو

به حسرت مبتلاکردی"



پنجشنبه 29 دی1390 | 17:55 | من . . . |
سلام...

بازم اومدم...بازم اومدم سرتونو درد بيارم...

البته نميدونم كي... ولي بلاخره يكي هست كه بيادو بخونتم.... حالا از چي بگم؟؟؟ از چي بگم؟ بقوله ياس:

از چي بگم؟؟ از دلي كه فقط اسمش دله

يه عمري كه نصفش اشكه نصفش گله...

يا از روح توي زندون كه جسمش وله

آدم مجبوره با شرايط وقفش بده...

از چي بگم؟؟ بگو از يه روح زخمي

كه يك تنه مجبوره بره تو كوهه سختي

حالا كه رفته حساب همه چي از دستم در رفته... دارم فكر ميكنم كه چرا؟ چرا؟ رفته... رفته؟؟؟ دارم ب اين فكر ميكنم چي شد اينجوري شد. حداقل خوبيش اين كه چند شبه خوابشو نميبينم ديگه هيچي مث قبلنا نميشه ... نه شريط ... نه اميدم به زندگي... نه سحر، اين سحر ديگه هيچوقت اون سحر قديما نميشه، ميخوام لحظه هامو پر چيزايي كنم ك يادم نياره كه چقدر تنهام. نميدونم شايد هنوزم اميدي دارم كه حداقل يكي مثل اون بياد تو زندگيم. درسته رفته درسته كه هم چي ديگه كامل تموم شده ولي خاطره هاش كه جا مونده... خاطره هاش تا ابد تو دلم جا موند...

دلم خيلي گرفته . خيلي... ولي خوبه كه حداقل ديگه باي آخرو دادو راحتم كرد از بلاتكليفي. همينكه الكي منتظرم نذاشت لطف بزرگي بود.

بچه ها تو رو خدا دعام كنين، دعا كنين امتحانارو به خاطره اوضاع روحيم خراب نكنم . امسال واسه من خيلي مهمه اگه امتحانارو خراب كن . ديگه برام همچي تموم شدس اگه خودمم خودمو نكشم دق ميكنم ميميرم. دارم همه ي تلاشمو ميكنم. ولي بازم يه ترس خيلي شديدي دارم. برام دعا كنين.

فكر اينكه دل تو براي صداش براي حرفاش براي حس كردنش پر بكشه ولي اون حتي تورو يادشم نيار... فكر اينكه تو همه ي تلاشتو بكني اون بمون اوضاع بهتر شه ولي مث دستو پا زدن تو لجن زار باشه... فكر اينكه بش بگي باي، اونم راحت بگه باي...
چقدر داغونم ميكنه فكر اينكه بياد تو فكرم...



وقتي صداي مرغاي دريايي با صداي خوردن موجاي دريا با صدي ويالون قاطي ميشه و ميپيچه تو گوشم بعد آروم صداي زدن گيتار ميادو فريدون شروع به خوندن ميكنه:(لطفا اين شعرو بخون)

بگو سرگرم چی بودی که اینقد ساکت و سردی

خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم کردی

ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه

چقد باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه

تو روز  و روزگار من بی تو روزای شادی نیست

تو دنیایی منی اما به دنیا اعتمادی نیست


سلام ای ناله بارون
سلام ای چشمای گریون
سلام  روزای تلخ من
هنوزم دوستش دارم
سلام ای بفض تو سینه
سلام ای اه آیینه
سلام شب های دل کندن
هنوزم دوستش دارم

نمیدونی تو این روزا چقد حالم پریشونه
دلم با رفتنت تنگو دلم با بودنت خونه
خرابه حال من بی تو نمیتونم که بهتر شم
تو دستای تو گل کردم بزار با گریه پرپر شم
ای بی نشونم تو این خزون

منو از خودت بدون

یه بی نشونم تو این خزون یه بیقرارم یه نیمه جون

منو از خودت بدون.....


چقدر دلم ميخواد صداشو بشنوم كه شنيدن اين آهنگ انقد منو ياده خودم نندازه
كاش قول نداده بودم...
رفته و دارم روزارو ميشمرم ،با خودم ميگم فردا كه برسه حالم بهتر ميشه ولي فرداش بازم همونه، همون حال ، همون دلتنگيا، همون سحر...
ولي چرا خوب شد... ديگه غرورم به اندزه كافي شكسته شد ديگه بسه. هيچي مث گذشته ها نميشه من دلم برا اون تنگ نيست(الكي:دي) براي گذشته ها تنگه.......
 تازه دارم احساسشو درك ميكنم آخه جديدنا يكي بم اس ميده ازش خيلي بدم مياد اصلا جوابشو نميدم... وقتي احساسشو درك ميكنم... قلبم جدن در ميكنه.. اينكه چقدر ازم متنفره... اينكه چقدر اذيتش كردم...

نميخوام بفهمي چقد عاشقم
نميخوام بفهمي كه بي تابتم
نميخوام بدوني شبا تا سحر
توي حسرت ديدن خوابتم....

چند شبه خوابشو نميبينم... ديگه برم... فعلا تا بعد....


    + خاص نوشت: خدايا مرسي كه هوامو داري.... دوست دارم....

دوشنبه 12 دی1390 | 13:13 | من . . . |
مي خواستم برم براي هميشه برم

دلم نيومد... فكر اينكه حتي يه نفر باشه كه گاهي مياد و حرفه دلتو ميخونه خودش كليه....

پس نرفتم.... مي خوام از روزاي شديدا بارونيم بنويسم. روزايي كه دارم سعي ميكنم بسازمشون

بعده سه ماه شروع به درس خوندن كردم... خوبه كه تنهام وقتي تنهام بهترو راحت تر درس ميخونم اين چند وقته بيشتر آرامش دارم....

تنها چيزي كه آزارم ميده شباست، نميتونم بخوابم فكرو خيال نميزاره... وقتي ام مي خوابم فقط خواباي پريشون ميبينم... ديشب خواب ديدم گوشيو برداشمو بش اس دادم تو خواب مي خواسم جلو خودمو بگيرم ولي نتونسم....

بازم مثل هميشه جواب نميداد... منم رو تختم زانوهامو بغل گرفته بودمو بلند بلند گريه مي كردم...

حالو روزم عوض شده... از خودم ميترسم... خيلي ميترسم...

خيلي عوض شدم يه آدمه عصبي كه كاملا گوشه گير شده. با هيچكي نه حرف ميزنم نه كاري دارم فقط گاهي تنهايي ميرم بيرون.

ديگه هيچي بهم احساسه لذت نميده... هيچي....

ديگه كاري به كاره بابا ندارم ديگه باش دعوام نميشه.... بعده قضيه ي قرصو بيمارستانو.... اينا.... ازش خيلي بدم مياد... اصن نميتونم دوسش داشته باشم نميتونم تو چشاش نگاش كنم...

ولش كن...

ولي ازين خوشحالم كه از هيچكي، هيچكي كينه اي به دل ندارم.

فقط ناراحتيم ازينه كه دلمو كه وقتمو ثانيه هامو به كسي دادم كه هيچوقت ارزششو نفهميد

فعلا برم. بعدا بازم ميام.


می ترسم پشت اون نگاه زیبا

تو نباشی

می ترسم که دلم با این حقیقت روبه رو شه

برام نقش یه عاشق پیشه رو

بازی کني باز

می ترسم

برای من دست تو رو شه

مثل دیوونه ها چشمامو بستم

که حقیقتو نبینم

یه رازی پشته حرفاته

که هنوزم من

ازش چیزی نفهمیدم.....


  +پ.ن: قاصدك غم دارم... غم آوارگي و در به دري... قاصدك واي به من... .... همه از خويش مرا مي رانند..!!!!


دور مـی شوے از مـن

بــے آن کـِ بدانـی؛

از هَفـتــ آسمان هم بگذرے

بــاز هــَمـــ ..

در قـلـبــمـ جـآ دارے
شنبه 3 دی1390 | 17:46 | من . . . |
سلام...

بچه ها من دارم وبلاگمو تا یه هفته دیگه پاک میکنم... دوست داشم دوسایی که میانو بم سر مزننو بشناسمو

بعد واسه همیشه برم.

*

*

من در سرزمینی زندگی میکنم که صحنه ی بوسه دوعاشق را با نفرت بیشتری نگاه می کنند تا اعدام یک انسان...!!!!



چراغارو خاموش کن هوا هوای درده
دوست ندارم ببینی چشمی که گریه کرده

چراغارو خاموش کن سرگرم گریه باشم
می‌خوام به روم نیارم باید ازت جدا شم...


سه شنبه 22 آذر1390 | 23:36 | من . . . |
درباره وبلاگ

و چه میفهمی


حال و روز

کسی را که دیگر هیــــچ

نگاهی

دلش را نمی لرزاند...!!!

°••°°••°°••°°••°°••°

وقتــــی کـــه نیستـــــی

بــا دیـــدن هـــر صحنــــه عـــاشقانـــه ای

احســــاس یــــک پرانتــــز را دارم

کــــه همــــه ی اتفــــاقـــات خـــوب

خــــارج از آن می افتــــد...

°••°°••°°••°°••°°••°

صورتی که به صورتم نزدیک شه

و من اومدن زمستونو از سرمای صورتش حس کنم ..

و آغوشش ، تا بودنش رو لمس کنم

و دلم خوش باشه که تو این همه برف و تو زمستون امسال اگه سرمایی هست

دلم به وجود یه نفر گرمه گرمه ...

چه رویایی.....!!!!!!!